|
ღ♥ღفرشته مهربون ღ♥ღ کولـــه بارتـــــ را پر کــن از خــوبی هـــا .../
|
آمدم حوالی خانه ی تورا پیدا کنم... همه آسمان ها را یک به یک پیـــمودم... به هر ستـ*ـاره که رسیدم ؛نشــان از نور بیکران وجودت را گرفتم؟؟! خلاصـــه ...با هر سختی که بود ...خانه ات را پیدا کردم..! خواستـــم در بزنم...که نگاهــــم به دستــــان خـــالی وکولــــه بـــار مهـــمان های نــاخوانـده ام افـتــاد.../ با خــود گفتم :عــذر هـر کـدام را می خواهم وبعــد در می زنم..!! و گفتـــــم: آقـــای پــول!،ببخشــید شمــا نمی تونید با مــن بیـــایــــد.../! لطـــــــــــــفا از کولـــه من بیــــرون بریـــد ... گفت: آخـــــــه چطور ...؟ تو که یه عمــــــــر همه دَرها را به خاطر من زدی الی در این خانه رو... حالا چطورمیگــِی برم ؟ گفتــــــم: خوب تو برای برگشتم به زمین خیلی لازمی! ...تو بمان ../! آمـــدم ؛همسایه همیشگی نفســـم را بیرون کنم ..؟؟؟! آخـــه من خودم هم مهمان سر زده این خونه ام ...نمیشــه این همــه بار رو با خودم ببرم که...این رو دیگه بیرون میندازم.../! گفتم: خانم دوستت دارم "راستی فراموش کردم ایشون رو معرفی کنم : ایشون علایق وچیـــز هایی هست که من در زندگی خیلی دوستشون دارم ... خانم لطفا شما بیرون برید ... گفت من!؟ گفتم بله ...خود شما..؟؟؟! گفت ...تو برای به دست آوردن من ،بار ها دروغ گفتی ،تهمت زدی ،قلب شکستی ...غیبت کردی ...هزینه کردی ...این همه سختی کشیدی ..وبارها به خاطر به دست آوردن من از صاحب همین خونه دور شدی ... دیدم راست میـــــــگه ...موقع برگشت مجبورم دوباره برای بدست آوردن "خانم دوست داشتن" این همه کار رو ؛ انجام بدم ...خوب تو هم بمون .../ رفتم سراغ بقچه آرزو هام ...وااااااای چقدر سنگینه ... با خودم گفتم اگه این ها رو خالی کنم ،کلی بارم سبک میشه ...؟ دستم را کردم توی بقچه؛ یه آرزو در اوردم :نوشته بود ،یه زندگی ایده آل ... آآآآآآه :خوب آخه خدا جون؛ نمیشه از این گذشت ... بعـــدی ... یه شغل خوب ...با تحصیلات بالا... خدایا این خیلی خوبه ...یه جورای هدف منه دیگه ...ومیخوام بهش میرسم ... به هر حال برای رسیدن به هر هدفی باید از یه سری چیزا گذشت دیگه ...!!! آرزو ها رو یکی یکی گذاشتم سر جاشون ... اون تــَه تـــَهای کیسه دیدم یه آرزو کـــِـز کرده ...گرفتمش... خاک های روش رو کنار زدمدیدم نوشته: انتظار ظهور...!با خودم گفتم این دیگه کدوم آروزم هست ...پایین کاغذ با قلم خیلی کوچک نوشته شده بود ...اللهم العجل الولیک الفرج .../ نا غافـــل اشکام ســـرازیر شـــد ...نمی دونم یاد غربت چشمای اون مرد من رو این طوری لرزوند ...یا... یـــاد فراموشی انتظـــــار برای آمـدنـــش .... یه لحظه صدایی رو از خونه شنیدم ...خدا گفت ... تو را با همه کوله بارومهمان هات ...ودستای خالیت ...فقط به خاطر داشتن این آرزو در تــَه بقچه آرزو هات ...واون اشکی که گوشه چشمات نشست به خونم دعوت میکنم ...بیا تو دااااغ شـــدم ...ماتـــــ ومبهــــوت به در بـــاز شده رو به روم خیره شده بودم ...!!به دستــای خالیــم ...وکوله بار سنگینی که وَبال گردَنـــم شده بود و رَهام نمی کرد...؟ ...به خدایــی که اینقـــدر مهربـღــون وبخشنـــده اســـت ... وبه امـــامی که ادعا می کردم برام خیلی عزیز هست ...و یـــاد اومدنـــش شــــده انتـــــهایی ترین آرزوی قلبـــم ... در را بستم ...روی کاغذ نوشتم ...میرم ...اما قول میدهم ،این بار که برگشتم... سبک بال باشم ...و کوله بارم ، پر از خوبیها ...و میدانم آن زمان ؛ دیگر برای رسیدن به خانه ات ، نیازی به جستجوی هفت آسمان نیست ...!/ آن زمان قلب من خانه توست.تو میهمان قلب من می شوی ...! یــــا ربــــــــ العــــــالمیـــــــن .../ بّهــــ.قـــلــــم.فــــرشــــــته.مــــــــهربون/ [ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ ] [ فــــرشـته.مــــهربون ]
[ ]
بـــنام خـدایی که اخــــــــــــــــمو نیســت ...:) به تازگی یه اردک ناز زرد رنـگ خریدم ... اسمش یاسی هست ... یه دختـــر خوب ،که به تازگی خیلی چیز ها را یادش دادم مثلا اون با اشاره من می شینه ... وقتی میبرمش حمــام و بهش میگم؛ خودش رو خشک میکنه . وحسابی من را از تنهایی در آورده ... الانم روبه روی میــز کامپیوتر نشسته وداره چرت می زنه ... یاسی را خیلی دوست دارم ...:) وقتی میرم بیرون میذارمش پیش Porto خرس عروسکی داداشم با وجود تمام دردسر هایی که یاسی برام داشته دوسش دارم ... مثل آخ آخ ،خرابکاری هاش ...وسر صداهایی که موقع گرسنه شدن داره ... حمام کردنش ؛آخه اون عاشق آب تنی هست و تمیز کردن جای خوابش و خریـــــد غذاش ........ این ها را گفتم ، اگه شماهم هوای داشتن یه جوجه اردک ناز کردید .. بدونید دردســــر هایی هم داره ...!!! اما معنی واقعی دوست داشتن همینه : وقتی کسی را دوست داری با وجود اینکه شاید ضرر هایی که داره بیشتـر از منفعت هاش باشه بــاز اون رو دوست داری واون یه دنیا برات ارزش داری .../ [ پنجشنبه 14 اردیبهشت1391 ] [ ] [ فــــرشـته.مــــهربون ]
[ ]
''' بــــــــــــــاران ''' بالاخره باریدی ...ببار ....ببار ...ونپرس کاسه های خالی از آن کیست .... باران لا اقل تو بی قرض ببار ...ببار وپاک کن ،سیاهی قلب ها را ... باران ،ببار که بهار ،گلدانکم ،تشنه باریدن توست ... چه فرقی میکند گلدان خشک مال کیست !! باران سخاوتمند باش تا بی نهایت شوی !!! دلم لک زده برای صدای نم نمت بر شیروانی خانمان ... باران ببار ،انقدر ببار که فضای سرد شهرمان پر شود از عطر وجودت ... باران ببار،تا قطراتت نقطه چینی شود تا خدا... وآنگاه بیشتر حس کنم وجودت راخداااااااا کاش می باریدی ..کاش هنوز هم کودک بودم ... تا در زیر قطره های مهربانت چرخ می زدم ... وسرود کودکانه باران را می خواندم ...چقدر بی قرار آن لحظه هایم ... چقدر بی قرار آمدنت در زیر بارانم مولا ... به گمانم تا نیایی باران هم بر شهر دوده زده ما نخواهد زد ... بّهــــ.قـــلــــم.فــــرشــــــته.مــــــــهربون/ [ سه شنبه 5 اردیبهشت1391 ] [ ] [ فــــرشـته.مــــهربون ]
[ ]
تو کِه نیستـــــــــے ،داشتنی هـایـَم رنگی ندارد..! بـے تو هیـــچ چیز طـــَعــــم خودش را نمـی دهـــــّد / ایـن روز هــا بــه هـر دَرے میـزنـّم از تـو بنویســمـــ...نمے شـَود گـویے ، جــُـوهــــَر شعر وجــُودمـــ ، تــَه کشیـــــدهـــــــِ باشــَد .../
این روز هـاے بـا تـو بودن..برایـم مـِثل گَذشته نیستـــ ! چـُــنــان کِـه... بـا مـّن هستـے وُ....نیســتــــــــــی ...!!! نمـے دانــــَم... چه بــنامــَم حس غریــبــــِ ،این روز ها را . گفتهــ بود ے ،یک قدمــ بــه ســُویم بیــا ...تا مـَن هزارانــــ قــــَــــدمــ .../ پــَس چــــّرا سهــم ِ منــ ازایـّـن قدمـهــــــا ...فــَـقـــــــّط نرسیـــدنــــ استــــــ ....؟
کنار ِ من هســتـــّ ــــ ـــی.../ امــّـ ـا این تنــ ـها بودنــتـــــــ ..؛آرامـم نمے کند ... کـ ــاش مےشــد ،یکــ بار،فـَـقـــّط یکـ ـ بار . مـرا آنقــّدر دوســـت مےداشــــــتی؛ کـــ ـه نتــیـجـ ّــه اش مے ـشـد ...زندگــــ ـــی برا ے تـُـــو ..! ومـ ـرا بـا خود ،مےبردی .آن سـُـوی ،این دنیــــای بے معنا ... آنجــا کـِه هـــــمه چیــز رنـ ـ َـ گ تو ُ را دارد..../
و دیــــّـگر هیـــ ـــــچ ...! نمے خــواهـــّم ! چـــّرا کِه نامـــَـت در قلـــبم گـ ـُر می گیـ ـــر َد .. /
بّهــــ.قـــلــــم.فــــرشــــــته.مــــــــهربون/
[ پنجشنبه 6 بهمن1390 ] [ ] [ فــــرشـته.مــــهربون ]
[ ]
سلام این بار با عکس هایی از قاب دوربینم اومدم ... عکس هایی از نارنجستان قوام وخانه زینت الملوک در شیراز ...وچند تایی ام عکس کاوش...
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() [ سه شنبه 4 بهمن1390 ] [ ] [ فــــرشـته.مــــهربون ]
[ ]
[ یکشنبه 4 دی1390 ] [ ] [ فــــرشـته.مــــهربون ]
[ ]
این دیگر نفس های آخر عشقم به توست ... می ترسم ،می ترسم،آنقدر دیر برگردی ، که دیگر به بازگشتت نیازی نداشته باشم
چرا حالا که میخواهمت کنارم نیستی ...! چرا همیشه باید ،همه چیز وقتی به دستم برسد ، که دیـــــــــــگر بودنش بی ثمر باشد ...
این روز ها بی صبرانه به انتظارت نشسته ام چه میدانست ،دلم که اینگونه اسیرش خواهی کرد چه میدانست دلم که ؛نا غافل میگذاری ومیروی . . این بار که برگشتی... مرهمتی کن ؛تمام قلبم را نبر ...! این بار که برگشتی ،مثل همیشه مهربان، نباش ! اصلا این بار بر نگرد ... تازه دارم به نبودنت عادت میکنم ... . . نامت را بنویسم ...یا نه ..؟! آهایـــــ با توام دختــر خــوب همســــــــایه! این باراگر برگشتی ..دیگر به خاطر دل من بر نگرد ... این بار که برگشتی ،...نمیدانم باز با تو خواهم گفت راز هایی را که هیچکس نمیداند جــــــــــــز تو ... با ور نمیکنم ..اینقدر بی تاب حضورت شدم ... اشک امانم نمی دهد ... ایــــن بـــــار که برگــردیــــــ...!
بّهــــ.قـــلــــم.فــــرشــــــته.مــــــــهربون/
[ جمعه 20 آبان1390 ] [ ] [ فــــرشـته.مــــهربون ]
[ ]
دوره ، دوره ی تنهایی دستها نیست .......... من آن او ی نیامده ی سفر کرده می اید تنهایم را گران میفروشم من میخواهم گران بفروشم آری تو راست می گویی آسمان مال من است پنجره،فکر،هوا،عشق،زمین،مال من است من نمی دانم که چرا این مردم، دانه های دلشان پیدا نیست. من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم مثل سهراب دگرجنس تنهایی من چینی نیست، که ترک بردارد ..... [ چهارشنبه 4 آبان1390 ] [ ] [ فــــرشـته.مــــهربون ]
[ ]
با یک عالمه فاصله از خودم
انتظار دارم به تو برسم ! از اول هم آرزوهایم محال بودند ... +سیب سرخ و حوا و گندم و انگور بهانه بود ... من لیاقت بهشت تو را نداشتم!
دوباره سیب بچین حوا ... بگذار از اینجا هم بیرونم کنند . [ چهارشنبه 4 آبان1390 ] [ ] [ فــــرشـته.مــــهربون ]
[ ]
پاییــــ✿ــــــز فصل دلتنگی هاست ...
ومن را به یاد لحظ✿ـه های دوست داشتنیم میندازه ...:)
شایـــ✿ـــــد عجیب باشه ،
اما تا حالا اینقدر به این که من از پاییز چقدر خاطره دارم،
فکـــ✿ــــر نکرده بودم..
پاییز فصل شکفتــ✿ن من ... فصل خاطرههای تلـــــخ وشیرینم ، فصل دوستــــــ✿ی ها وجدایی ها.. فصل باز باران ،وشروع اولین اشک های خدا به روی زمین.. واینکه من چقدر دلتنگ بـــ✿ـــــارونم ...
وخاطره ی همیشه شیرین : یاد سحر ، دوست دوران پیش دانشگاهیم که همیشه با هم زیر بارون قدم میزدیم
ومن هیچ وقت یادم نمیره ،که چقدر همیشه هوای من را داشت! وچشم انتظاری سحر برای تولد یگانه دخترش ؛ که اسمش را گذاشته *فرشته*
ومن فقط آرزو میکنم،به آرزوش برسه،وفرزندی صالح به دنیابیاره چه حس قشنگیه؛ حس توامان دلهره ودلتنگی وانتظار ودوست داشتن خاطره های یه فصل با خش خش هایی که زیر پات داره.
و....چقدر سخته مثل پاییـــــ✿ـــــز یه برگریزان گناه اساسی داشته باشی حتی اگه تعداد اون ها،به زیادی برگهای زرد ونارنجی پاییز باشه.!
اما من از پاییز آموختم که همه خاطره های بد وگناهانم را بیرون بریزم ویه بار دیگه نـ✿ـــــو بشم..! وبا شروع فصل بهاربرگ های سبز محبت را توی دلم جونه بزنم ...!
پادشـــ✿ــاه فصل هاست پاییــــ✿ــــــــز
خیلی دوست دارم ،خاطره های شما را هم بدونم؟ توی پست بعد خاطرهای پاییزی تون را میذارم ... پس خاطـــ✿ـره یادت نره ...!
[ سه شنبه 26 مهر1390 ] [ ] [ فــــرشـته.مــــهربون ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |